وبلاگ شخصی همایون سلحشور فرد

این وبلاگ تجمیع وبلاگ های جداگانه قبلی ام است

وبلاگ شخصی همایون سلحشور فرد

این وبلاگ تجمیع وبلاگ های جداگانه قبلی ام است

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حمید باکری» ثبت شده است

فرهنگ بسیجی 56

مدیریت اسلامی 19

همگی جمع شدند و به طرف چادر حمید (1)  آقا راه افتادند.

- آقا مشکلات داریم! هر چه سریعتر برای ما مرخصی صادر کنید!

- آقا، ما کار و زندگی داریم، پایان ماموریت ما را بدهید، برویم!

یکی گویا عصبانی تر بود، با لحن تندی گفت:

- خودتان خانواده هایتان را می آورید اینجا، فکر نمی کنید که ما چه مشکلی داریم!

حمید ... اورکتش را روی دوشش انداخت و بیرون آمد.

  • همایون سلحشور فرد

فرهنگ بسیجی 55

حفظ بیت المال 22

برای مهدی(۱)، حمید(۲) و یا دیگران فرقی ندارد.

چادرهایی که در تدارکات تحویل داده اند، تازه و سالمند.

حمید می خواست با ماشین از کنار یکی از چادرها عبور کند، ماشین عقب عقب رفت و سُر خورد و گرفت به گوشهٔ چادر و کمی از آن پاره شد.

مهدی که چادر پاره را دید، سراغ حمید رفت.

  • همایون سلحشور فرد

فرهنگ بسیجی 54

مدیریت اسلامی 18

حمید(1) دست راستش را روی چشمش گذاشته بود و موتور را هدایت می کرد؛ جلوی سنگر که رسید، موتور را خاموش کرد، پیاده شد و داخل سنگر رفت.

بچه ها تا او را دیدند، متوجّه چشمش شدند که دستش آن را پوشانده بود.

- چی شده حمید ؟

- هیچ چی، چیز مهمی نیست.

اما اصرار که کردند، دستش را از روی چشمش برداشت ... دور چشمش حسابی کبود شده بود.

حجت(2) گفت: چه کسی تو را به این روز انداخته است؟

- هیچ چی نشده، بابا ول کنید!

- راستش را بگو!

  • همایون سلحشور فرد

فرهنگ بسیجی 53

خانواده 1

همسر حمید برای شرکت در آزمون استخدام وزارت آموزش و پرورش رفته است.

به خانه که رسید، شروع به تعریف از نحوهٔ آزمون و آسانی سؤال ها کرد.

 - [همسرِ حمید باکری] «احسان چطور بود؟ زیاد اذیت کرد؟ ببین من از دست او چی می کشم؛ بگذار کمی هم به بابایش عادت کند!» و خندیدند.

صحبت ها و خنده ها که تمام شد حمید گفت که می خواهد با او صحبت کند.

  • همایون سلحشور فرد

فرهنگ بسیجی 52

نماز 1

بهترین وقت حسابرسی نفس

مدت هاست که همسرش او(*) را زیر نظر دارد؛ بعد از نماز روی سجّاده می نشیند بی هیچ تکان خوردنی!، ذکری هم زیر لب ندارد.

- حمید! چه کار می کنی؟

- هان! چیزه، دارم فکر می کنم؛ تمام کارهایی را که امروز انجام داده ام از نظر می گذرانم؛ فکر می کنم که کدام کار درست بوده، کدام غلط؛ چه کاری باید انجام می دادم که نداده ام؛ بهترین وقت حسابرسی کارها، بعد از نماز است؛ خدا هم یاری می کند.

پی نوشت:

*- شهید حمید باکری

کتاب «گمشدگان مجنون»/صفحه51

  • همایون سلحشور فرد

فرهنگ بسیجی 51

مدیریت اسلامی 17

حمید در دفتر بسیج نشسته بود که پیرمردی در زد.

- بفرمائید!

- سلام حمید آقا !

- سلام عمو ! خسته نباشید! چه عجب از این طرف ها ؟!

- برای گرفتن گلوله آمده ام؛ گلوله هایم تمام شده بود، آمدم گلوله بگیرم.

- عمو شما چرا آمدید؟ می گفتید برایتان می آوردیم.

- نه حمید آقا، شما فرمانده بسیج هستید؛ این وظیفهٔ ماست که به حضورتان برسیم.

- عمو ! از این حرفها نزن!؛ من فرمانده نیستم که دستور بدهم، فرمانده هستم که تمام کارها را خودم انجام دهم؛ ما کوچک همهٔ شما هستیم.

پیرمرد به اصرار برای ناهار میهمان بسیج شد و دید که حمید چگونه از غذای گرم آن روز کمتر استفاده کرد و بیشتر کناره های نان را خورد.

کتاب «گمشدگان مجنون»/صفحه38 /به نقل از برادر مصطفوی


لینک در کانال تلگرامی «فرهنگ بسیجی»

  • همایون سلحشور فرد

فرهنگ بسیجی 50

فرصت شناسی 1


«جهاد» بستر دیگری است که همگام با «سپاه» ، حمید در آن حضور دارد.

بازسازی روستاها، محرومیت زدایی [و...]؛ همسرش نیز همراه اوست.

[همسرِ حمید باکری] «حمید! بخش آبرسانی دیگر کاری با من ندارد؛ معمولا بیکار هستم»

[حمید باکری] «فکر کن و طرح بده! مگر قرار است همیشه طرح بدهند و تو آن را اجرا کنی؟!»


کتاب «گمشدگان مجنون»/صفحه۳۷


لینک در کانال تلگرامی «فرهنگ بسیجی»

  • همایون سلحشور فرد